اِی ذُوالفقارین وارثی - جعفری زاویه
اِی ذُوالفقارین وارثی
در چشمِ من تنها توئی زیبا و خوب و نازنین
با یادِ تو شادم ولـی بی روی تـو هستم غمین
یادی بکن از من تو هم ای دلبرِ خلوت گُزین
دستِ خدایت بسپرَم زیرا که او باشـد امین
باشد خدایت یاوَرَت؛ای خوبرو؛ وی مَه جَبین
آرامشم در کـویِ تـو ؛ دارویِ دَردَم رویِ تو
باشد کمان ابرویِ تـو ؛ دل در کمند مویِ تو
مَستم نماید بـویِ تـو ؛ یـا نرگس جادویِ تو
آن قامتِ دلجـویِ تـو ؛ جلبم نموده سویِ تو
اَز خُلقِ تو وَز خـویِ تـو ؛ دیوانگی هایم ببین
دارم هــزاران آرزو ؛ بـس آرزوهای نـکــو
با تو نمایم گفتگو ؛ چهره به چهره ؛ رو به رو
اِی خوب رو ؛ اِی نیک خو؛ آگه زِ اسرار مگو
دادی تـو مـا را آبرو ؛ حرفی بگو ؛ حالی بجو
کوچه به کوچه؛کو به کو؛میگَردَمت بنما یقین
مهدی توئی؛هادی توئی؛در دل مرا شادی توئی
حق گو و حق جو؛حق نگر؛ معنای آزادی توئی
آن کاو دل ویـرانه را می بخشد آبادی توئی
در وادی عشقی ولـی رهبر بَر آن وادی توئی
بیچارگان را چـاره ای ؛ ای معنی حَبْلُ الْمَتینْ
اِی ذوالفـقـارین وارثی ؛ مولا علی دن یادگار
اِی عدلی معنا اِیلییَن ؛ گَل ظُلمی اِیله تار و مار
گؤزلور هامی دُنـیـا سنی ؛ بَسدور اِماما اِنتظار
قربان اؤلایدیم صبرووَه؛سَنده نه قدری صبر وار؟
گَل ویر عدالت بیرَقین ؛ اؤل شیعیَه یار و مُعین
در دل های ما شادی بکار
اِی که عشقت بُرده از دل طاقت و تاب و قرار
اِی که چشم عـاشقـانت از فراقت اَشک بـار
ای یگانـه حجَّت حـق بَـر زمین ؛ ای مهربان
ای کـه نـامت می فــزاید شاعران را افتخار
آه ما بس بی اثر ؛ فریــادهــامــان بـی ثمر
چون گرفته صفحه ی آئینـه ی دل را غُـبـار
اشک بَر چشم از خدا خواهیم تا اِذنت دهـد
صد دریغ ای گُل؛که اَشکِ چشم هم نآید به کار
از خدایت خود بخـواه اذن ظـهـور خویش را
بـا قـدوم خویش در دلـهـای ما شادی بکار
سلام بر شما که به این وبلاگ سر می زنید. ممنون لطف تان هستم.