وداع

دگــــر زمــانِ وداعِ تـمــام یــاران است

همان سبب شده اَشکم به سانِ بــاران است

فراقِ دوست بسی سخت و خان و مان سوزَست

چو آتشی است که سوزندهی دل و جان است

رهـیـنِ مـهـر هـمـه دوسـتـان مـی بـاشـم

وَ عِدّه ای کَـرَم و لُطفشان دو چـنـدان است

تـمـام دلـخـوشـیَـم دوسـتـان مـن هستنـد

اِرادتَــم بــه هـمـه دوسـتـان فـراوان است

اگـر چـه ظـاهـرم آرام مـی کـنــد جـلـوه

ولـی مـیـانِ دلـم بَـلـبَـشـو و طـوفـان است

سراب گـشت هـمـانی کـه آب مـی دیـدم

فـضـای دور و بَـرَم یـکسـره بـیـابـان است

چـه قِصّه هـا کـه پُر از غُصّه اَند در ذهـنـم

چـه فـکـرهـا کـه شبیـهِ کلامِ هذیان است

مُرَدَّدم کـه چـگـونـه ز دوست دل بـکَـنَـم

دِلی که عشق در آن دِل هَماره سلطان است

برای من کـه رسـیـدم بـه انـتـهـای حیـات

فـراق آخـر کـار است و خـطِّ پـایـان است

بـه غمـزه ای بـنـوازم ؛ تـو را بـه پاکیِ خود

کـه نـا اُمـیـدم و اَحـوالِ من پـریشان است

نگاه کُـن بـه مـن اِی مـعـدنِ صـفـا و وفــا

که کار تو همه جود اَست و عدل و احسان است

به جز تو کیست بگیرد زِ مُستَمَندان دست ؟

به جُز تو کیست؟ که او رهنمای انسان است

کَرَم بـه ((جعفری)) دل شکسته زیبنـده است

کـه دردمـنـد بُـوَد مـُستـَحَـقِّ دَرمـان است

تهران ؛ پنجشنبه 26/10/92 ؛ جعفری زاویه